تقدیم به عزیزترینم
|
|
می رم میرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه دیوار اتاقت از عکسم خسته شه
آخرین بار دیگه امشب آخرین باره که من دست گرمتو تو دستم میگیرم آخرین باره که من با یه دنیا ارزو واسه چشمات میمیرم چشم تو خودش داره میگه برو میرم اما میدونی دوست دارم هر جای دنیا که باشم هر چقدر تنها باشم نمیتونم مثل تو سرد و بی وفا شم میدونم واسه رسیدن به تو دیر اومدم تو چشات دنبال تقدیر اومدم میدونم من نبودم قلبتو دادی به کسی هنوزم یه کم برام دلواپسی حالا که دارم میرم کاش یه بار نگام کنی من به اینم راضیم که فقط دعام کنی میرم اما آخر راه من و تو این نبود آخر عاشقیمون این همه نقطه چین نبود... اگه مهربون تر از تو سر راه من بیاد به دلم نمیشینه قلب من تو رو میخواد حرف آخر رو بگم حالا که دارم میرم همیشه با خاطراتت میمونم تا بمیرم
تولدت مبارک بهترینم تـو شب تولدت ،قلبمـو هديهات ميكنـم
ببخش منو تو قصه مون دورنگ و نامرد نبودم ببخش كه عاشقت بودم ببخش اگر كه گفتم به چشات بزار براتون بميرم ببخش اگر تو گريه هام دورنگي و ريا نبود ببخش اگر كه دستام مثل تو با كسي آشنا نبود ببخش اگر تو عشقمون كم نمي ذاشتم چيزي رو ببخش كه يادم نمي ره اون روزهاي با تو بودنو
تنهایی
روزهای سرد تنهایی من با خاطرات تو زنده خواهم ماند چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی شاید باور نکنی، از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمیتواند بگوید شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی عکسم را در صفحه ی سفر کرده ها ببینی شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه تان بکند و پاره کند تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر می توانم هم چنان با تو سخن بگویم؟ آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت؟ شاید باور نکنی اما دوست دارم مدام برایت بنویسم بعضی وقت ها که کلمات را گم می کنم دوست دارم دشت ها، دریاها، کوه ها، جنگل ها، ستاره ها و هر چه در کاینات هست همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین ، صبحگاهان زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند می دانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی رو به رویت بنشیند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی که می گوید : مرا از یاد خواهی برد ؟ نمی دانم ولی می دانم از یادم نخواهی رفت
چشمانم چشمانم چه گناهي كردهاند كه بايد اين همه اشك
بريزند … دستهايم چه گناهي كردهاند كه بايد اين همه از سردي
ناتوان باشند… پاهايم چرا بايد اين همه خسته و ناتوان باشند… چهرهام چرا بايد اين همه پريشان و غمزده باشد… قلبم چرا بايد شكسته و پر از شور و التهاب باشد… دلم چه گناهي كرده است كه بايد در قفس دلي ديگر
اسير باشد… احساسات پاك من چه گناهي كردهاند كه بايد اينك
دروغين و پر از ريا باشند… زندگيام چرا بايد اين همه پر از اضطراب و ترس و نا
اميدي باشد…. من چرا بايد در اين راه سخت و دشوار و پر از مانع
قرار بگيرم و راهي براي بازگشت نداشته باشم… گناه من چه بوده است اي خدا؟…
چرا بايد تاوان اين همه سختي و غم و غصه را آري گناه من عاشق شدن است … چشمانم نگاه به چشمي ديگر انداختند و عاشق شدند و
دائم براي عشق اشك ريختند، دستهايم دست عشق را گرفتند و عاشق شدند و از شور و
التهاب لحظههاي عاشقي سرد شدند، پاهايم به سوي ديار عشق در حركت بودند و به خاطر
اين راه قلبم شكسته شد به خاطر عشق، چون عشق پريشان بود، دلم
در قفس عاشقي اسير شد چون عاشق شد … احساست من بيهوده براي عشق خوانده و نوشته و ابراز
شد و دروغين از آب در آمد … زندگيام
نابود شد، زندگيام پر از درد شد، چون زندگيام رنگ عشق را ديد و عاشقتر شد …
آري، تمام اين دردها، غمها و غصهها به خاطر گناهي
بود كه در يك نگاه و در يك لحظه چشمانم مرتكب شدند … پشيمانم از اينكه چشمانم در چشمان عشق طلسم شدهاند
پشيمانم از اينكه دلم را به دلي هديه دادم كه دلم
در آن دل اسير شد … پشيمانم از اينكه دستهاي گرم و پر توانم را در
دستان عشق گذاشتم و دستهايم سرد و ناتوان شد… پشيمانم از اينكه تمام زندگي و اميدم را در صندوقچه
قلب عشقم گذاشتم و كليدش را به دست روزگار سپردم …
خدايا اين گناه مرا ببخش، مرا از اين عذاب عاشقي
نجات بده، و مرا به همان دوران تنهايي بازگردان … ميخواهم همان انسان تنها و غريبه باشم، ميخواهم
همان انساني باشم كه براي خود روياها و آرزوهايي داشت، ميخواهم همان انسان تنها و
بي كس باشم… ميخواهم همان قلبي داشته باشم كه پاك و بي ريا و
ساده باشد … من از چشمانم شاكي هستم، خدايا اينك كه مرا در اين
زندان خدايا تو كه مهرباني تو كه بخشندهاي پس مهرباني و بخشندگيات را به ما نشان بده، خدايا تو مرا در اين سيلاب عشق رها كردهاي پس بيا
و به من كمك كن كه در اين سيلاب عشق فرو نروم. به پاهايم قدرت بده تا از اين سيلاب
به راحتي عبور كند، به دستهايم قدرت بده تا محكم و با قدرت دستان يارم را بگيرم تا
آن را به سلامت و موفقيت از اين سيلاب عبور دهم … خدايا به من اراده بده كه عشق را رها نكنم و با
توكل به تو به هر آنچه كه ميخواهم برسم… خدايا اينك كه تو مرا در اين سيلاب عاشقي رها كرده
اي به قلبم نيروي عشق و دوست داشتن عطا كن تا با احساس پاك و بي ريا و عاشقانه
بتوانم با عشق زندگي كنم و او را از تمام وجودم دوست داشته باشم … خدايا تو را به آن عظمت و بزرگي ات قسم ميدهم كه به
ما كمك كني، تو كه ما را در اين سيلاب عاشقي رها كردهاي لااقل هواي ما را داشته
باشي… خدايا اگر نميخواي كمك كني، اگر ميخواهي ما را به
حال خود رها كني، مرا از اين سيلاب و اين زندان عاشقي نجات بده تا بيشتر از اين
عذاب اين زندان پوچ نشوم … خدايا من از تو شكايت دارم كه اين چشمان ساده را به
من دادي، اينك كه نميتوانم از تو كه اختيار تمام دنيا در دستانت ميباشد، به تو كه
ما را آفريدهاي، به تو كه تنها اميد مايي، به تو كه كبير و مهرباني به كسي شكايت
كنم، پس تنها راه اين است كه در خاكت سجده كنم، و التماس كنم تو را كه به ما كمك
كني، من شاكيام از اين دنياي عاشقي و از چشمانم، شكايتم را به چه كسي بگويم؟ پس
مجبورم كه در مقابل تو كه قاضي دنيايي از چشمانم شكايت كنم خدايا، يــــا به من كمك كن تا به تنها آرزويم كه
رسيدن به عشقم ميباشد برسم و يا اينكه مرا از عشق جدا كن و چشمانم را براي هميشه
از من بگير تا عاشق كسي ديگر نشود من اعتراف مي كنم كه چشمانم گناهكارند آهاي چشم گريان من تو نيز اعتراف كن كه گناهكاري نمی خواهم کسی جز من . . . نمی خواهم به جز من دوستار ديگری باشی برای لحظه ای حتی به فکر ديگری باشی نمی خواهم صفای خنده ات را ديگری بيند نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشيند نمی خواهم کسی نقش چهره ات درخاطرش ماند نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آميزد نمی خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستی نمی خواهم کسی يارت شود در راه مستی نمی خواهم به جز من يار کسی باشی گل نازم ! نمی خواهم خار و خسی باشی نمی خواهم کسی با يار من سخن گويد اگر چه قاصدم باشد که تا پيغام من گويد نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گويد به او بگوئید . . . به او بگوييد به او بگوييد تقويم خودش را ورق بزند تا به ياد ظلمي كه كرده است بيفتند، شايد قطره اشك ندامتي بريزد و روي قبر بينام و نشان كه همه عاشقان، بينام و نشانند شبنم چشمان تو ميبارد و روي ژاله قلب من، كاش ميدانستم پشت شيشه باران چه ترانه گمشدهاي مدفون است كه مهري خاموش تن خاك را نوازش ميكند. با تو هستم، با تو اي كه فرسنگها از من فاصله داري، پنجره بسته شده نگاهت را باز كن، باز كن آن پنجرهاي كه رو به بيكران است تا من با نگاه تو تقدس يابم، من كه در سراب زندگي هميشههاي نگاهم سمت توست. با تو هستم اي مسافر جادههاي مه گرفته اندوه، درنگ كن و به كوچههاي خاطرات سري بزن و ياد كن آن هنگام كه به حريم عاشقان پابرهنه پا نهادي و آهوي دشتم در دام دل تو اسير گشت و تو كوزه بلورين محبت را به من تقديم كردي اما يادت نبود كه نور با سايه عشق، بازي ميكرد و تو بايد صبورانه مهرههاي شطرنج زندگي را جابهجا ميكردي تا به بازي تقدير نبازي و اينك چه بيرحمانه حرمت عشق و اشكهاي مرا شكستي و از من و دنياي من جدا شدي پاییز مبارک داره پاييز مياد و انگار با اون پاييز عشقمون داره از راه ميرسه يادته اون امانتي كه پيشت گذاشتم يادته گفتم مواظبش باش، اما . . .من ديگه بدون اون تورو ندارم ميخوام بهت بگم كه دوست دارم هر چند كه صداي سردت بهم ميگه كه ديگه دوستم نداري ميخوام ديگه برات گريه نكنم، ميخوام مثل تو بزرگ بشم، ميخوام مثل تو سنگ بشم،ميخوام كوه يخ بشم، تو ميگي ميتونم؟ راستي، سنك بودن چه مزهاي داره؟ دل شكستن آدمو شاد ميكنه؟ بي احساس بودن راحتتره؟ ميخوام مثل تو بشم اما بدون تو يادته چه ساده براي براي دلتنگيت گريه ميكردم، يادمه چه ساده برام گريه ميكردي حالا كي اشكاتو پاك ميكنه شبها كه غصه داري، سر رو شونه كي ميذاري وقتي منو نداري مهربونم، مهربونياتو به كي دادي كه يخ شدي مرغ خيالت كجا پر كشيد كه كلبه كوچيك عشقمون از يادت رفت برق كدوم نگاه بود كه نگاهامون رو از هم جدا كرد به تاوان كدام گناه مجازاتم ميكني كه بزرگترين گناهم دوست داشتن توست ميخوام آسمان ابري پاييز سبد سيد خاطرههامون رو با خودش بشوره و ببره. همون پاييزي كه ما رو به هم داد، داره تو رو از من ميگيره تا به كي بده ميدوني خوشبختي چه سادهست، خوشبختي پول نميخواد، خوشبختي يه قلب پاك ميخواد خوشبختي همون به يه لحظهايه كه كنار هم بيهيچ حرفي اون دورها رو نگاه ميكرديم باور نداري همه اون چيزهايي كه آدم ميتونه از دنيا بخواد يه نفره كه بتونه دوستش داشته باشه يكي كه وقتي تو چشاش نگاه ميكنه با برق چشماش حتي براي يه لحظه خودشو فراموش كنه كاش ميدونستم تو دنيا دنبال چي ميدويي، به چي ميخواي برسي كه براي اون همه چيز رو زير پا له ميكني اما ديگه هر كاري دوست داشتي بكن، ديگه كسي بهت گير نميده، ديگه كسي با دوست داشتنش اذيتت نميكنه، هر وقت خسته شدي، هر وقت كه ديگه كسي رو نداشتي، هر وقت كه دلت گرفت، هر وقت كه شونه نبود پناه دلتنگيت بشه، از اون قلبي كه شكوندي هنوز يه كم مونده كه برات بتپه راز بارها خواستم رازي را که مدتهاست در قلبم نگه داشته ام فاش کنم خواستم بگويم که دوستت دارم اما نتوانستم. هرگاه از کنارم ميگذشتي آرزو مي کردم اين راز را در چشمانم بخواني افسوس ... افسوس تو بي اعتنا از کنارم ميگذشتي تا آنکه ديروز قلم بدست گرفتم و خواستم برايت بنويسم... بنويسم که ازاين همه بي مهريهايت متنفرم اما وقتي قلم را از روي کاغذ برداشتم با تعجب مشاهده کردم که نوشته ام با تمام وجود دوستت دارم
نازنین انگار اون هوای عاشقی پا بر جا نیست نازنین یه روز یه جایی اگه فرصتی برات شد سری به ما بزن اینکه گناه نیست نازنین دنبال مرحم واسه زخمامم پی تو اومدم اما تو اون چشمات دیگه دوا نیست نازنین اگه خطایی سرزده از ما ببخش بی وفایی به این آسونی رسم عاشقا نیست نازنین ببخش اگه لایق اون چسات نشدم اما واسه داشتنت گدایی مثل من نیست نازنین هر چی خواستی بگو ولی نگو دوسم نداشته باش آخه این دوست داشتنم که گناه نیست نازنین بکش منو عذابم بده تحقیرم کن اما تنها گذاشتنم که روا نیست نازنین تو خودت خوب میدونی که یادت یه لحظه از فکرم رها نیست تموم دنیا رو بگردم خوب میدونم واسه زخم دلم مرحمی بهتر از شما نیست نازنین جمله ی آخر من مثل همیشه این میشه بی نگاهت زندگیم هرگز زیبا نیست نازنین چشمان تو نهایت به خاطر چشمان توست که هر روز صبح ابتداي اين کوچه بن بست ايستاده ام اما... آنقدر نيامدي .که باد خاطراتم را با خود برد وآسمان برايم گريست ولي بنگر که چه وفادارانه هنوز در ابتداي اين کوچه بن بست در حسرت زيارت چشمانت ايستاده ام شايد... باد حديث اشتياقم به گوش تو رساند و رنج اين انتظار پايان يابد آنگاه خاک قدومت سرمه چشمانم خواهد شد چه بي تابانه ميخواهمت اي دوريت حديث تلخ زنده به گوري من نباشم من نباشم مي دونم تو استراحت مي کني اولش ساده به اين نبودن عادت مي کني اما وقتي فهميدي راس راسي عاشقت بودم نمي گي اما يه کم ، احساس غربت مي کني من نباشم اگه حس کردي يه کم غريب شدي از يه عاشق يا يه شمع سوخته بي نصيب شدي بنويس رو کاغذ و بده دس باد بياره بنويس فقط تويي ، چون ديگه بي رقيب شدي من ميام گذشته رو مي دم دس آب روون بعدشم با التماس بهت مي گم ديگه بمون اگه پاي کسي تو زندگي ما وا نشه مي تونيم با هم بريم تا هفت تا شهر آسمون من نباشم يه روز امتحان کن و بگو چي شد؟ شب شبی غمگین شبی بارانی و سرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ... |
|